تبليغاتX
Lovely

امدم به امید اینکه بمونم...

 

سلام امدم از همه ذوستان تشکر کنم بخاطرتمامی

محبت هایی که نسبت به من داشتن..

 حتی از اونایی که راضی به امدن من نبودن....

من اینجا رو دوس دارم...با اجازه میمونم......

 

یادم نمیره که از پیله تنهاییم در اومدم اینجا کسانی رو دیدم

 

بااحساسِ. که حرف همو خوب میفهمیدیم چنان به خوندن

 

احساسشون عادت کردم که جزیی از زندگیم شدن

 

 با شادیشون شاد بودم و با غصه هاشون

 

غمگین.سعی کردم تا جایی میتونم بهشون

 

کمک کنم امید بدم وقتی یکیشون خداحافظی میکرد

 

یا بدون خداحافظی نمیومد دلم میگرفت وقتی

 

از زبونشون میشنیدم که مشکلی درین

 

کوچه واسشون پیش اومده نمیتونستم

 

طاقت بیارم و پادرمیونیمیکردم

 

تا دو طرف خوشحال بشن شاید اومدن و رفتن من

 

واسه خیلیا مهم نباشه ولی اگه واسه یه نفرم

 

اهمیت داشته باشه برام خوشحال کننده ست

 

تا جایی تونستم مهربونی کردم و همیشه سعی

 

کردم صادق باشم و چه خوب جواب گرفتم

 

ممنونم ازهمه دوستانی که دراین مدت

 

همراه و مونسم بودین همتونو دوست دارم

 

 به یادتون هستم......

 

امیدوارم توان جبران کردن داشته باشم.....

 

كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند

 
تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند


سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است


كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند


اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب


كاش روزي چشمهایمان با صداقت مي شدند

 
گاهي از غم مي شود ويران دلم


اي كاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند

شعر از دوست خوب و مهربونم

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 2:54 توسط مجتبی...تنها.. |

براي تشكر آمدم.....

 

             ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

لازم به ذكر است از تمامي دوستاني كه مرا در ياد خود

 داشته ودر اين مدتي كه با بيماري دست و پنجه نرم

 ميكردم.. تنها نگذاشته ودعا گو بودند... تشكر و قدر

 داني كرده و از خداوند منان بهترينها را برايشان

 خواستارم..... واز دوستاني هم كه مرا فراموش كرده

 تشكر كرده چون باعث گلچين كردن دوستان خوب در زندگي

 من شدند....توقع از كسي نداشته و ندارم اما

 بهتر اين بود كه يادي ميشد... چون احساس قوت

 بيشتري به انسان دست خواهد داد.....اميدوارم توان

 جبران محبت هاي دوستان خوب وصميمي را داشته

 باشم....بزودي بروز خواهم شد....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 16:32 توسط مجتبی...تنها.. |

برای مدتی خدا حافظ....

نشنو از نی، نی حصیری بینواست

بشنو از دل، دل حریم کبریاست

نی بسوزد و خاک و خاکستر شود

دل بسوزد و خانه دلبر شود

 

سلام.. نمیدونم با چه زبانی ..

 

 اما تشکر از همه دوستانی که همدمم بودن..

 

 من حال مساعدی ندارم...

 

 بنابراین تا مدتی نیستم..این آپ یکی از

 

دوست داشتنی  ترین آپهای من می باشد..

 

 البته از نظر خودم..

 

اگه نمی پسندید به فال نیک بگیرید

 

 چون یکی از عزیزترین دوستانم برام زده..

 

باورکنید انقدر حالم خرابه  که توان جواب

 

دادن لطف دوستان را نداشتم  امیدوارم

 

دراولین فرصت از شرمندگی همه در بیام 

 

قصد امدن نداشتم فقط و فقط برای

 

 این آپ امدم..و بدونید برام عزیزه...

 

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني

 

ازخودت مي پرسي

 

 يعني،ميشه اون بره زماني؟

 

 خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي

 

 اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي


خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

 

بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو

 

 ببينه خيلي سخته كه ببيني عشقش دروغه

 

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه

 
خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز

 

 غرورت اونونخواد ولي بمونه هميشه

 

 سنگ صبورت خيلي سخته بودن تو

 

 واسه اون بشه عادت


ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت



خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي

 

تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي



خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بود باز

 

 يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي



خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره

 

ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره



خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم



انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم.....

 

همیشه به یادت خواهم بود....

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 4:44 توسط مجتبی...تنها.. |

همیشه به یادت خواهم ماند...

کاش می شد   باران محبت بر قلب تک تک انسانها ببارد

کاش می شد  بر سقف اسمانها شعری نوشت از شکوه

 مهربانی

کاش می شد سکوت غریبانه گنجشکان تنها را معنا کرد

و حرف کبوتر ها را فهمید

کاش می شد احساس ابر را بر قطرهای باران نوشت

کاش می شدهمه همدیگر را درک می کردند

و ای کاش ای کاش.....به هیچ کس اعتماد نمیکردم

هرچند از این به بعد

 تنهای تنها پیش خواهم رفت.....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 8:51 توسط مجتبی...تنها.. |

من رفتم....

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست

هزار عرصه براي پريدنم تنگ است

اسير خاکم و پرواز سر نوشتم بود

فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلي که با تپش عشق او هماهنگ است؟

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبروسنگ است

مرا به زاويه باغ عشق مهمان کن

در اين هزاره فقط  عشق پاک و بي رنگ است

من رفتم اما یادت باشه بخاطر تو..... و نمی بخشم کسی که باعث این

جدایی شد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 16:17 توسط مجتبی...تنها.. |

چرا...؟

 

 ...کاش آنقدر خوب بودم که میتوانستی مرا دوست

داشته باشی....

..... روزگاری را به سختیها سپردیم ......

....روزگار مانده را هم میسپاریم......

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 7:30 توسط مجتبی...تنها.. |

راز دل برای......

 

باز تو هوای بی کسی

یه جورایی حالم بده

باز توی سوز وحشتم

انگار زبونم یخ زده

باز خودمم نمی دونم

 چی بسر من اومده

 

بازمنو حجم باز و باز

باز من و رؤیاهای ناز

باز من و بزدلی و ترس

باز رولبم قفل یه راز

 

اما می خوام که این دفعه

یه جور دیگه تموم بشه

یه جوری که خودم می خوام

یه جوری غیر از همیشه

 

این دفعه راز دلمو

به دست فریاد می سپارم

تو یه نفس داد می زنم

یک کلمه

یک کلمه

دوست دارم

 

دوست دارم

نه مثل غم

که عمریه تو گریمه

دوست دارم

نه مثل ترس

که عمریه تو فکرمه

 

دوست دارم نه مثل بغض

که عمریه رو لبمه

دوست دارم

نه مثل من

که عمریه تو تنمه

 

مثل تموم رؤیاهام

ناز و قشنگ دوست دارم

مثل تموم گریه ها

پاک و یکرنگ دوست دارم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 11:29 توسط مجتبی...تنها.. |

تنها ریشه است که می ماند ...

 

و خوب می دانی که گلهای سرخ


هر روز


هر سال


در باغچه ها خشگ می شوند


و تنها ریشه است که می ماند

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 18:21 توسط مجتبی...تنها.. |

این شعر را برایم معنی کنید...

 

ازدوستان تقاضا دارم این شعرو برام معنی کنید.

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند

رویا هایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و حقیقت من!

برای تو وخویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشیمان بشنود

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم....

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 13:47 توسط مجتبی...تنها.. |

برای او.....

 

هر كسي آمد مرا در خويش پيدا كرد ورفت


در نگاهم بي كسي را يك معما كرد ورفت


با كليد خستگي درهاي حسرت را گشود


تكه هاي قلب خود را نذر فردا كرد و رفت


فكرهاي پخته اش را پشت افكارم نوشت


نسخه هاي بي كسي را بازامضاء كردورفت


در نگاهي كه مرورش ،ياد آبي پاك بود


كينه هاي كهنه اش را غرق دريا كردو رفت


دستهايش را پر از باران احساسم نمود


آسمان را در نگاه خاك معنا كرد ورفت

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 18:7 توسط مجتبی...تنها.. |